پسر آدم

 

آدم ها از نظر گروه خونی به چهار دسته شایع و ده ها گروه نادر تقسیم میشوند. 99% مردم در همان چهار گروه اصلی قرار دارند و گروههای نادر در کمتر از یک درصد افراد مشاهده می شوند. گروههای خونی شایع هر وقت نیاز به خون داشته باشند میتوانند از هم گروههای خود یا در مواقعی از گروههای دیگر خون بگیرند. اما کسانی که دارای گروه خون نادر هستند اگر نیاز به خون پیدا کنند گاهی حتی یک نفر هم نمیتوان پیدا کرد که خونی سازگار با وی داشته باشد. میزان شیوع برخی گروههای خونی نادر کمتر از یک در یک میلیون است. یعنی در هر یک میلیون نفر شاید یک نفر پیدا شود که آن گروه خونی را داشته باشد.

آدم ها از نظر خلقیات هم به چند گروه شایع و تعداد بیشتری گروه نادر تقسیم میشوند. افرادی که از نظر شخصیتی همسانهای بیشتری دارند کمتر احساس تنهایی میکنند و راحت‌تر با دیگران می جوشند. از آن طرف کاراکترهای نادر در یافتن دوست و همراه مشکل دارند و برای بعضی از آنها احتمال یافت شدن  دوست و همراه دلخواه مثل احتمال یافت شدن حیات در کره مریخ هست. همه تنها هستند و اینها تنهاتر!!!

   + پسر آدم ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()

 

از خانه بیرون می‌زنم ، اما کجا امشب
شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه ‌ها امشب
پشت ستون سایه ‌ها ، روی درخت شب
می‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می‌دانم آری نیستی ، اما نمی‌دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب
هر شب تو را بی‌جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ‌ای دیدم ، شبیهت نیست اما ، حیف
ای کاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می‌ آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی‌آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ، ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه‌ ها را ، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
ای ماجرای شعر و شب‌ های جنونم
آخر چگونه سر کنم بی‌ ماجرا امشب

   + پسر آدم ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
comment نظرات ()

 

زمانی بر روی پلی در پاریس ایستادم و در جاده‌ای دوردست که به رود می‌انجامید، جنازه‌ای را دیدم پیچیده در لباس‌های نفتی.او لحظاتی پیشتر در هجوم آب‌های سِن مرده بود. ناگهان صدایی را نزدیکی خودم شنیدم که چیزی می‌گفت. او گاریچی جوانی بود با موهایی روشن و کتی آبی به تن که چهره‌ی جوانش از نشانه‌های هوش و زکاوت پر بود. بر روی چانه اش زگیلی بود که از روی آن موهای سرخ، مانند موهای قلموی نقاشی ، به گونه‌ای عجیب و هیجان انگیز، جوانه زده بودند. وقتی به سمت او برگشتم با سر به سوی جنازه‌ای که توجه هر دوی ما را به خود جلب کرده بود، اشاره کرد و چشمک زنان به من گفت: "تو فکر نمی‌کنی که او که توانسته از پس همچین کاری برآید می‌توانسته از پس هر کار دیگری نیز برآید؟ " در حالی که با نگاهی خیره و متعجب او را که از من دور می‌شد و به سمت گاری پر از سنگش بازمیگشت، دنبال می‌کردم، فکر کردم که به درستی انجام دادن چه کاری خارج از توانایی‌های کسی است که قدرت آنرا دارد که پیوند‌های محکم حیات را بگسلد؟ از آن روزقاطعانه می‌دانم که حتی در موجی از بدترین حوادث، که در آن ناامیدی تنها چیزی است که به مقدار زیاد یافت می‌شود، یورشی از هستی و بودن ما - که تنها از یک تصمیم قلبی نشات می‌گیرد- وجود دارد و می‌تواند در جهتی خلاف جهت همیشگی سوقمان دهد. زمانی که چیزی چنان سخت، دشوار می‌شود و ما نیز همواره با فاصله‌ای نزدیک به انتظار تغییر آن می‌ایستیم.."

ریلکه

 

 
 

   + پسر آدم ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

 

چنانکه دست خیالت گرفته دامن دل

چه بودی ار که رسیدی به دامنت دستم

 

   + پسر آدم ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

 

این‌گونه دوست دارم دنبال دوست گشتن
نه هیچ جایگاهی نه هیچ جایِ پایی

من لحظه‌لحظه خود را گم کرده‌ام در این راه
آیینه‌ام کجایی؟ آیینه‌ام کجایی؟

محمد علی بهمنی 

   + پسر آدم ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

 

خدایا منت سرت نمیزارم ولی اگر منو نداشتی فکر میکنی با خوندن کتاب و تماشای فیلم میتونستی بفهمی  تو دل یه آدم تنها چی میگذره؟

   + پسر آدم ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment نظرات ()

 

مصطفی جانباز قطع نخاعی است و علیرغم وضعیت جسمانی اش تا همین چند وقت پیش پرکار و پرانرژی می نمود. چند هفته ای می شود که همسرش او و دو فرزندش را رها کرده و رفته است. همسرش دیگر نمیتواند زحمت زیستن با یک معلول را تحمل کند. می خواهد چند صباح باقیمانده از عمر را به میل دلش بگذراند. پیغامهای مصطفی برای بازگرداندان همسرش بی نتیجه مانده است. مصطفی این روزها سرکار نمیرود. مانند جوجه ای بیمار سرش را روی گردنش کج  میکند و به نقطه ای دور خیره میشود.

   + پسر آدم ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

 

دوستی که درکتان کند شما را میآفریند

   + پسر آدم ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()
← صفحه بعد